حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

فقط به امید خودتم...

سلام پسمل شیطون من مامان فدات که اینقدر بلایی 5شنبه ساعت شش و نیم صبح بیدارت کردم با هم اماده شدیم رفتیم خونه ی خاله جون پشت در که رسیدیم صدای گریه ی مبین میومد جیگرشو برم در زدیم و خواهری در و باز کرد تا اون وروجک مارو دید نیشش تا بنا گوش واشد شمارو گذاشتم و رفتم استخر ساعت نه و نیم برگشتم که شما سه تا وروجک مثل سه تا پیشی داشتین باهم بازی میکردین خواهری هم اینجوری شده بود خلاصه تا ساعت 2 اونجا بودیم اخه شبش خواهری هممون و دعوت کرده بود واسه شام اونجا منم یه کم کمکش کردم بعدش بابایی زنگید و گفت الان معصومیه خلوته میام دنبالتون بریم بازدید حرم امام حسین ماهم با خاله جون وکوثر جون و مامانی رفتیم وای بینظیر بود واقعا قشنگ شده بود ولی اون مو...
22 مهر 1391

پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت پنجم

سلام مامانی خوبی از کربلا که اومدیم بیرون اول رفتیم امامزاده سید محمد فرزند بزرگ امام هادی علیه السلام وبرادر امام حسن عسکری ایشان دو سال قبل از شهادت امام هادی علیه السلام از دنیا رفتند برادر بزرگوارش امام حسن عسکری علیه السلام در فوت او گریبان چاک کرد سید محمد به جلالت شان و بروز کرامات معروف است وبین قوم عرب مرسوم است که زوجی که فرزند ندارند با توسل به این امامزاده صاحب اولاد میشوند تو حرم سید محمد که بودیم چندتا خانوم بایه نوزاده تقریبا چند روزه اومدن توحرم و کل کشیدن و شکلات رو سر مردم میریختند بعد یکی از خانم های کاروان که عربیش خیلی قوی بود ازشون پرسید چه خبره اونا هم گفتند بعد از سالها از سید محمد اولادی خواستند و حالا هم حاجتشون روا...
19 مهر 1391

پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت چهارم

سلام نفس دلم خوبی میخوام ادامه ی خاطرات رو بنویسم هر موقع میام بنویسم حالم خراب میشه به خودم میگم کاش دیگه ننویسم ولی باز دلم نمیاد هم به خاطر تو اخه تو الان کوچولویی یادت میره ولی وقتی بزرگ شدی با خوندنش لذت میبری هم به خاطر خودم اخه اونجا اینقدر باصفاست که ادم با خاطره اش هم حال میکنه قربونت برم باب الحوایج چقدر حرم حضرت عباس با صفا بود سقای دشت کربلا اباالفضل اباالفضل ادم روش نمیشه تو حرم ایشون اب بخوره شرم میکنه طبعش نمیگیره اب بنوشه  ای انکه تویی بر همه کشتی نجات    سردار حسینی به مقام درجات    دست از بدنت جدا شده بهر حسین     بر دست بریده ات درود و صلوات روز اخر بود که تو کربلا بود...
19 مهر 1391

این روزای من

سلام نازنینم خوبی ماهم خوبیم خداروشکر مادری دلم خیلی گرفته واسه روزایی که پیر میشم واسه روزایی که کسی پیشم نیست تا دوکلام درد دل کنم اون موقع شاید اینقدر توان نداشته باشم که حتی این صفحه ی سفید مانیتور سنگ صبورم بشه شنبه رفته بودیم خونه ی مامان جونم طفلک خیلی مریض بود دست و پاش خیلی درد میکرد البته بیشتر از لحاظ روحی به هم ریخته بود خیلی دلم براش سوخت از کربلا که اومده بودیم نتونسته بود بیاد پیشمون تا مارو دید کلی گریه کرد خیلی ترسیدم گفتم نکنه یه وقت فشارش بره بالا سریع براش قرص اووردم و خورد بعدش نشستم دلداریش دادم ولی طفلک خیلی رنج میبرد این روزا هم همه گرفتارن بچه داری درس کار هزار و یکی مشغله خلاصه این چند وقته حسابی تنهایی کشیده بود دو...
17 مهر 1391

سه روز گذشته

سلام نفسم خوبی جیگرم خدارو شکر از ٤شنبه رفتیم خونه ی مامانی خاله جونم اونجا بود با سجاد و مبین مامانی دلش گرفته بود ماهم رفتیم یه کم پیشش موندیم دیروز بعد از ظهر خاله فاطی رفت ولی ما موندیم بابایی هم شب اومد پیشمون شام خوردیم و بعدش رفتیم بیرون به صرف بستنی بعدشم رفتیم ابشار کوثر و اومدیم خونه ی مامانی خوابیدیم امروز صبحم صبحونه ی خیلی عالی خوردیم و رفتیم بقیع و بعدشم رفتیم یه کم خرید یه کم زرشک تازه خریدیم خیلی خوشمزه هست میزارمش تو فریزر البته با ساقش واسه تزیین ژله و بستنی خیلی ناز میشه میخوام بازم بخرم واسه مربا خیلی خوشمزه و عالی میشه بدو بدو ناهار خوردیم خونه ی مامانی بعدشم رفتیم کلاس هیچی اماده نکرده بودم البته با خودم کتاب بردم از رو...
14 مهر 1391

پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت سوم

سلام ناز دلم خوبی میخوام ادامه ی خاطرات سفرمون و بنویسم ولی همش و خلاصه کردم اخه اینقدر این سفرمون پر از خاطره بود که خیلیاش و نمیشه گفت بقیه شم خلاصه مینویسم که فقط توذهنت باشه از تل زینبیه که اومدیم بیرون از طرف باب القبله که بری یه کشتی اونجا گذاشتن که روش نوشته ان الحسین مصباح الهدی وسفینة النجاة یعنی همانا حسین چراغ هدایت وکشتی نجات است که اینو پیامبر اسلام فرمودند ودر جای دیگه میفرمایند مثل اهل بیتی کسفینة نوح من رکبها نجی ومن تخلف عنها غرق یعنی اهل بیت من همانند کشتی نوح اند انکه بر کشتی سوار شد نجات یافت وان که تخلف ورزید غرق شد دعا میکنم مامانی همیشه جزو دسته ی اول باشی عزیز دلم و همیشه از در خونه ی اهل بیت کنار نیایی از طرف باب الس...
12 مهر 1391

دیشبه خوب...امروزه خوبتر...

سلام گل پسرم خوبی خدا رو شکر دیشب بابایی چایی درست کرد و گفت پاشید بریم پارک هم حسین بازی کنه هم ما قدم بزنیم اصلا حالشو نداشتم از اون ورم نمیخواستم تو ذوق بابایی بزنم گفتم باشه بریم طفلک بابایی هرکاری میکنه تا من و تو رو خوشحال کنه ساعت ده و ربع رفتیم و ساعت یازده و بیست برگشتیم شما هم خیلی پسر خوبی بودی فیلم حضرت یوسف و دیدیم و خوابیدیم شما هم پسر خوبی شدی تو اتاقت میخوابی مثل الان که خودت رفتی و توتختت خوابیدی امروز از ساعت هشت و نیم بیدار شدیم و من ناهار و یه کم روبه راه کردم و با مامانی و خاله فاطی و مبین کوچولو رفتیم حرم سجادم که رفته بود مدرسه خیلی خوش گذشت خیلی با صفا بود وشلوغ وقتی برگشتیم مامانی و خاله فاطی رفتن خونه ی خاله فاطی ...
12 مهر 1391

پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت دوم

هر که دارد سر همراهی ما بسم الله          هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله        گر که در سینه ی خود شوق زیارت داری       رود این قافله تا کرب و بلا بسم الله         کاروانی شده اماده ز عشاق حسین     گر کنون پای طلب هست تو را بسم الله      علقمه منتظر ماست چرا بنشینی       سوی ان چشمه ی پر شرم و حیا بسم الله       گر که داری گهری مشتریش هست حسین      میخرد سوز دل و اشک تو را بسم الله        زیر ان قبه دعای تو اجابت دارد      تا  که نگذشته تو را وقت د...
11 مهر 1391

از خوابیدن پسر تا تولد پدر

سلام ناز دلم خوبی مامان فدات دیشب بعد از مدتها تو تختت خوابیدی اونم به زور از ساعت ده و نیم رفتیم تو اتاقت تا ساعت یک و نیم البته وسطاش میومدی یه سر بیرون دوباره میرفتی تو تختت اولش یه کم با هم بازی کردیم من نوشتن اسمت و بهت یاد دادم اینقدر با نمک نوشته بودی که من و بابایی تا کلی وقت یادمون میفتاد می خندیدیم بعدشم به بهونه ی فرشته ی مهربون و جایزه بالاخره خوابت برد واسه دفعه ی اول بعد از مدتها بد نبود ولی باید سعی کنی بهتر بشی باشه ناز دلم دیشب داشتم فکر میکردم دو هفته ی دیگه تولد باباییه و چی براش بخرم میخواستم براش تولد بگیرم یعنی کیک بخرم و مامانی و دعوت کنم ولی بعدش تقویم و نگاه کردم دیدم تولد بابایی مصادف شده با شهادت امام جواد علیه ...
11 مهر 1391