فقط به امید خودتم...
سلام پسمل شیطون من مامان فدات که اینقدر بلایی 5شنبه ساعت شش و نیم صبح بیدارت کردم با هم اماده شدیم رفتیم خونه ی خاله جون پشت در که رسیدیم صدای گریه ی مبین میومد جیگرشو برم در زدیم و خواهری در و باز کرد تا اون وروجک مارو دید نیشش تا بنا گوش واشد شمارو گذاشتم و رفتم استخر ساعت نه و نیم برگشتم که شما سه تا وروجک مثل سه تا پیشی داشتین باهم بازی میکردین خواهری هم اینجوری شده بود خلاصه تا ساعت 2 اونجا بودیم اخه شبش خواهری هممون و دعوت کرده بود واسه شام اونجا منم یه کم کمکش کردم بعدش بابایی زنگید و گفت الان معصومیه خلوته میام دنبالتون بریم بازدید حرم امام حسین ماهم با خاله جون وکوثر جون و مامانی رفتیم وای بینظیر بود واقعا قشنگ شده بود ولی اون مو...
نویسنده :
مامانی
3:06


