دیروز و امروز
سلام عسل مامان خوبی خدا رو شکر ما هم خیلی خوبیم یه خبر خوش دارم ولی خصوصی برات میذارم دیروز رفتیم خونه ی مامانی ولی مامانی نبود خاله فاطی و دایی ها بودن البته هممون بدون همسرامون بودیم خیلی حال داد یاد دوران کودکی ...بعدشم خاله جون یه کارامل خیلی عالی درست کرده بود که کاملا متفاوت بود خواهر جونی دستت بی بلا خلاصه شب بابایی اومد دنبالمون و رفتیم شام و بستنی خوردیم و اومدیم طرف خونه که یه بزازی باز بود و خلوت شما هم که خواب بودی و من و بابایی رفتیم تو و کلی خرید کردیم ملافه و حوله و دستمال و حصیر و پادری و ...خلاصه با کلی خرید اومدیم خونه امروزم از خواب که پا شدم حالم خیلی خوب نبود نمیدونم چرا ولی برا مامان خیلی دعا کن ناهارم دست بابایی بی بلا...
نویسنده :
مامانی
22:34
دلتنگی
این جمعه هم گذشت و تو اخر نیامدی چشمم به راه ماند و تو از در نیامدی... بگذرد ایام هجران نیز هم... ...
نویسنده :
مامانی
21:56
خدایا فرصتی...
به خدا میسپارمت...
یه روز پر از موج منفی...
سلام عزیزم خوبی ولی من خیلی خوب نیستم یه خورده دپرسم ولی شاید کم کم خوب بشم ببخشید مامانی همین اولش بهت موج منفی دادم ولی الان میخوام حرفای خوب خوب بزنم دیروز مامانی با خاله زهرا رفتن شاهرود تا یه کم هوا بخورن عمو معین و خاله جون هم اومدن اینجامیخواستن برن اصفهان ولی ما منصرفشون کردیم ولی ای کاش نمیکردیم طفلی هارو از راهشون انداختیم خدا کنه ازمون به دل نگیرن بردیمشون پارک شادی ولی هم گرم بود وهم شلوغ زودی برگشتیم خونه مامانی از عذاب وجدان خوابمون نمیبرد امروزم که از خواب بیدار شدم بابایی گفت عمو اینا رفتن تهران خیلی نارات شدم طفلی ها این چند روز تعطیلیه تهران و میخواستن برن اصفهان ولی تقصیر ما شد نرفتن خدا کنه ما رو ببخشن الانم شما داری کارت...
نویسنده :
مامانی
13:25
دیشب...
سلام مامانی خوبی دیشب رفتیم خونه ی مامانی تاساعت 12 اونجا بودیم دایی طاها که اومد ما هم زنگیدیم به بابایی که بیاد دنبالمون بعد از خونه ی مامانی رفتیم بستنی خوردیم و رفتیم شهرک قدس و بلال خریدیم و رفتیم کوه خیلی شلوغ بود یکم موندیم و اومدیم خونه راستی شمال که بودیم برات دوتا جوجه و دوتا اردک خریدیم ولی سه تاشون مردن و یه دونه جوجه اردکت زنده موند اونو بردیمش خونه ی مامان جون منصوره تا اونجا بزرگ بشه مامان جون میگه با جوجه های مرغشون خیلی جور شده انگار مادرشونه تو هم یه کم براش دلتنگی میکنی ولی نه خیلی الانم میخواییم بریم بیرون بعدشم نماز بریم حرم و بقیه شم باخدا...
نویسنده :
مامانی
12:15
روز های خوش زندگی...
سلام ناز دلم خوبی نفسم امروز بعد از یک ماه و اندی اومدم وبت اخه تو این یه ماهه به اینترنت دسترسی نداشتم وای حالا باید اندازه ی یه ماه برات خاطره بنویسم منم که زرنگ ولی قول میدم سر فرصت روز به روزش و برات بنویسم اخه اینقدر بانمک و شیطونی که یه روزه بدون خاطره نداری از روزای اخر سفرمون برات میگم عمو مهدی اینا و عمو معین اینا اومدن پیشمون رفتیم پل چوبی و دریا من و خاله ها رفتیم یه تویوپ کرایه کردیم و رفتیم رو موجها کلی برا خودمون حال کردیم بعدشم رفتیم ویلای مامان جون اینا یه روز تو خونه استراحت کردیم و فرداش رفتیم پارک چهار دختران من و بابایی از این پارک خاطرات خیلی خوبی داریم هر موقع میاییم یادش میکنیم رفتیم قایق سواری تاب بازی بعدشم رفتیم یخ ...
نویسنده :
مامانی
15:17
خدایا فرجی...
سلام عسل مامان خوبی امروز بعد از مدتها اومدم وبت اخه هم کامی جون قاط زده بود هم من سرم شلوغ بود خلاصه بعد از یکی دوهفته نفس راحت کشیدم از سفر مشهد برات بگم که هم خوب بود و هم بد بدش و نمیگم ولی از خوبش بگم حرم امام رضا که مثل همیشه پر از صفا بود و پر از مهربونیه امام رضا از زیارت هم که میومدیم کلی بیرون میگشتیم وساعت ٣ میرسیدیم هتل البته یه شب خونه ی مامان جون رقیه خوابیدیم یه شبم خونه ی خاله طیبه شام دعوت بودیم تو هم کلی با نوه های خاله دوست شدی و بازی کردی یه روزم رفتیم الماس شرق و کلی بهمون خوش گذشت یه شبم رفتیم کوهسنگی و میخواستیم دیزی سنگی بخوریم که تموم کرده بودن و به جاش کباب خوردیم الحق که چسبید خلاصه یه سفر ٤ روزه ی خوبی بود بعدشم ا...
نویسنده :
مامانی
18:13



