حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

درد دلی با اقام...

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است            میان ما و رسیدن به تو هزار فرسنگ است                  اقا جانم بیاو این فرسنگ ها را از میان بردار که دیگر دلم تاب جدایی نداردومیدانم روزی قلم من از تپش خواهد افتاد و ان روز تو می ایی و ان وقت چه زیباست منتظر در جوار منتَظر
24 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم خوبی خدا روشکر دیروز بعد از ظهر رفتیم خونه ی مامانی خاله فاطی هم اومد بالاخره خاله جون روبالشتی هامو دوخت دستش بی بلا شبم من و تو موندیم خونه ی مامانی چون امروز مامانی میخواست حلوا درست کنه ببریم بقیع دایی طاها هم اومد شربت و درست کرد و هممون رفتیم بقیع و تازه اومدیم قرار بود ساعت 5 جلسه برا  کربلا داشته باشیم که کنسل شد امشبم میخواییم بریم خونه ی دایی امیر شام و مامانی درست کرد مریم جونم زحمت ژله ها رو میخواد بکشه دستشون بی بلا راستی دیشب دایی طاها و مریم جون اومدن خونه ی مامانی مریم جون دو مدل ژله درست کرده بود که خیلی عالی شده بود هم خوشگل هم خوشمزه یکیش ژله ی رنگین کمونی بود یکیشم افتاب گردون که بسیار زیبا بود ازش قول گرف...
23 شهريور 1391

مهمونی

سلام عسل مامان خوبی خدا رو شکر منم خوبم دیشب شام خونه ی خاله فاطی بودیم خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به تو چون هم کلی بازی کردی هم کلی غذاهای خوشمزه خوردی از شوید باقلا با ماهیچه گرفته تا زرشک پلو  و کارامل و... خلاصه دیدنی بود قیافت سر سفره امروزم باید بری استخر و کلی برا خودت حال میکنی امشبم باید بریم خونه ی دوست بابایی و بعد از ظهرم با خاله سمیرا میخوام برم سیسمونی بخرم دیگه همین یه دنیا دوست دارم و میبوسمت ...
23 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام مامانی خوبی ناز دلم شهادت امام صادق علیه السلام رو بهت تسلیت میگم دیشب رفته بودیم خونه ی استاد بابایی جون روضه خدا روشکر خیلی پسر خوبی بودی ممنونم به خاطر اینکه منو اذیت نکردی پسر مومن من یه حدیث از امام صادق علیه السلام برات میگم خیلی جالبه امام فرمودند:هر کس جدم امیر المومنین علیه السلام را از روی معرفت زیارت کند خداوند برای هر قدمش پاداش حج و عمره مقبول مینویسد وهر قدمی که پیاده یا سواره در راه زیارتش غبار الود شود به اتش دوزخ نمیسوزد عزیزم تو دلت پاکه دعا کن یه زیارت با معرفت قسمتمون بشه از روز ثبت ناممون تا امروز که تقریبا دو ماه میگذره همش دلهره ی اینو داشتم و دارم که نکنه حق اون مکان بهشتیو نتونم ادا کنم خدایا خودت یه نظر لطفی بک...
22 شهريور 1391

گل اجباری برای خودم

سلام جوجو خوبی قربون اون زبون شیرینت برم پریشب رفته بودیم اقای سیب زمینی کنارش یه گل فروشی بود بابایی جلو گلفروشیه پارک کرده بود وقتی برگشت شما بی مقدمه گفتی بابایی برا مامانم گل بخر مامانم که اینقدر خوبه من و دسشویی میبره بابایی به شوخی گفت مامانت خودش گله گل میخواد چیکار بعدش شما گفتی نه از این گلا باید براش بخری خلاصه هی تو گفتی هی بابایی گفت بعدشم بابایی مجبور شد برام یه رز قرمز بخره چون من عاشق رز قرمزم وقتی اومد توماشین تو غر زدی و گفتی از اینا نه از اون یکیا منظورت لی لیوم بود بابایی گفت این یکیو عمرا به حرفت گوش بدم اخه مامانت رز دوست داره بعدشم گفتی خب باشه دفعه ی بعد از اینا بخر قربونت برم عقلت تا کجا کار میکنه اندازه ی یه ادم بزرگ...
18 شهريور 1391

گل برای جیگر

ناراحت نشو مامانی اینم برا جیگر مامان که دیشب بعد از مدتها بدون اذیت خوابیدی راستی گل دیدم یاد حرف پریشبت افتادم الان تو یه پست دیگه برات مینویسم دوست دارم قند عسلم ...
18 شهريور 1391

ماهیگیر کوچولو

سلام عسلم خوبی ماهم خوبیم الان شما لالا کردی و منم پای نتم دیشب میخواستم بیام ولی خیلی خسته بودم دیروز از خونه ی خاله جونم رفتم خونه ی مامانی تا شما و بابایی بیایین دنبالم بابایی جون میگفت شما خیلی پسر خوبی بودی سوره ی قدر هم تا اخر حفظ کرده بودی به همین خاطر بابایی مارو برد پدر خوب و اقای سیب زمینی وبستنی البته به خاطر شما ما هم به یه نوایی رسیدیم بعدشم اومدیم خونه امروزم رفتیم خونه ی مامانیه من یعنی مامان جون تو اخه از بعد از عروسیه دایی امیر رفته بود شاهرود اخه اونجا یه خونه و یه باغ خیلی با صفا داره که معمولا تابستونا میره اونجا به خاطر اینکه هواش خییییییییییلی عالیه نزدیک دو ماه ندیده بودیمش رفتیم و همه هم اونجا بودن شما هم دیگه تا تونس...
18 شهريور 1391