دیشبه خوب...امروزه خوبتر...
سلام گل پسرم خوبی خدا رو شکر دیشب بابایی چایی درست کرد و گفت پاشید بریم پارک هم حسین بازی کنه هم ما قدم بزنیم اصلا حالشو نداشتم از اون ورم نمیخواستم تو ذوق بابایی بزنم گفتم باشه بریم طفلک بابایی هرکاری میکنه تا من و تو رو خوشحال کنه ساعت ده و ربع رفتیم و ساعت یازده و بیست برگشتیم شما هم خیلی پسر خوبی بودی فیلم حضرت یوسف و دیدیم و خوابیدیم شما هم پسر خوبی شدی تو اتاقت میخوابی مثل الان که خودت رفتی و توتختت خوابیدی
امروز از ساعت هشت و نیم بیدار شدیم
و من ناهار و یه کم روبه راه کردم و با مامانی و خاله فاطی و مبین کوچولو رفتیم حرم سجادم که رفته بود مدرسه خیلی خوش گذشت خیلی با صفا بود وشلوغ وقتی برگشتیم مامانی و خاله فاطی رفتن خونه ی خاله فاطی من و تو هم اومدیم سمت خونه که بابایی زنگید و گفت به اقاهه بگو نگه داره من پشت سرتونم ماهم پیاده شدیم و سوار ماشین بابایی شدیم استاد مشاور بابایی نیومده بود برا همین زود اومده بود خونه بعدشم اومدیم و شوید پلوی خوشمزه ی من و خوردیمو
الانم شما و بابایی خوابیدین منم که پای نتم دوستون دارم نفسای من 


دیشبه خوب...امروزه خوبتر...
