پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت سوم
سلام ناز دلم خوبی میخوام ادامه ی خاطرات سفرمون و بنویسم ولی همش و خلاصه کردم اخه اینقدر این سفرمون پر از خاطره بود که خیلیاش و نمیشه گفت بقیه شم خلاصه مینویسم که فقط توذهنت باشه از تل زینبیه که اومدیم بیرون از طرف باب القبله که بری یه کشتی اونجا گذاشتن که روش نوشته ان الحسین مصباح الهدی وسفینة النجاة یعنی همانا حسین چراغ هدایت وکشتی نجات است که اینو پیامبر اسلام فرمودند ودر جای دیگه میفرمایند مثل اهل بیتی کسفینة نوح من رکبها نجی ومن تخلف عنها غرق یعنی اهل بیت من همانند کشتی نوح اند انکه بر کشتی سوار شد نجات یافت وان که تخلف ورزید غرق شد دعا میکنم مامانی همیشه جزو دسته ی اول باشی عزیز دلم و همیشه از در خونه ی اهل بیت کنار نیایی از طرف باب السدره که بیایی اونجا نهر علقمه است که خیلی باصفاست توش پر از اردک بود یادته مامانی البته تمام اینجاها عکس داری بابایی میخواد از عکسات و فیلمات که اونجا ازت گرفته یه کلیپ درست کنه چون دفعه ی اولت بود که برات یه یادگاری خیلی قشنگ بمونه که اسمشم میخواییم بزاریم حسین توسرزمین بهشت البته شایدم عوض کنیم اسمش و خوب بریم سراغ بقیه ی خاطرات از باب السدره که میایی میری مقام امام صادق و مقام امام زمان باب الشهدا به طرف حرم حضرت ابوالفضل میره رفتیم میدان مشک هم دیدیم مقام دست راست و چپ حضرت عباس هم دیدیم البته همه ی اینجاهارو خودمون رفتیم روحانی همه جاهاشو نمیبرد چون بابایی تجربه داشت دیگه شده بود روحانی کاروان سه نفره ی ما وارد حرم امام حسین که میشدیم با هم دیگه اذن دخول میخوندیم و زیارت نامه و زیارت وارث دعای عدیله و جامعه و عاشورا و زیارت حضرت علی اکبر سید ابراهیم مجاب و حبیب ونماز زیارت و... وتو نفس من لحظه به لحظش و با ما همراهی میکردی بدون اینکه ذره ای شکایت کنی برق شادی و توچشمات میدیدم خیلی با اونجا انس گرفته بودی همونقدر که تو خونه راحت بودی اونجا هم راحت و ازاد بودی یادمه محرم اونسالی که تو توی دلم بودی شب عاشورا یعنی 5 روز قبل از اینکه دنیا بیایی رفته بودم روضه داشتم با اقای خودم درد دل میکردم سالم بودن و صالح بودن تو رو از اقا میخواستم که تو شروع کردی به تکون خوردن خیلی لحظه ی عجیبی بود به خودم گفتم حتما متوجه شدی و داری اعلام رضایت و خشنودی میکنی منم دستم و گذاشتم رو دلم و شروع کردم زیارت عاشورا خوندن هم تو ارامش گرفتی هم خودم تو حرم اقا هم که بودیم یه ارامش عجیبی داشتیم قربون ضریح شش گوشه ات یا سید الشهدا یا اباعبدالله وای که چقدر دلتنگتونم مولا جان یه دفعه با من اومدی تو حرم با هم دیگه رفتیم طرف قتلگاه اومدیم ضریح و بوسیدیم و تو گفتی اینجا کجاست منم گفتم قتلگاه توگفتی یعنی کربلا منم گفتم اره مامان تمام کربلا و اتفاقاتش همینجا خلاصه شده ...کمتر بزن سر ای سینه بر دل من با حسینم منزل به منزل پیوسته بودم چون موج و ساحل ان دم بریدم من از حسین دل کامد به مقتل شمر سیه دل شد شام تاریک صبح سپیدم شور قیامت بی پرده دیدم ناگه صدای پایی شنیدم او میدوید و من میدویدم او رو به مقتل من رو به قاتل بار سفر چون از خیمه بستم من خانه بردوش من دل به دستم بغض گلو را اخر شکستم او مینشست و من مینشستم او روی سینه من در مقابل چون شب سیه شد صبح سپیدم در خاک و خون بود عشق و امیدم خون گریه کردم از انچه دیدم او میکشید و من میکشیدم او خنجر از کین من ناله از دل من کز صبوری شور افریدم جام بلا را با جان خریدم پیراهن صبر بر تن دریدم او میبرید و من میبریدم او از حسین سر من از حسین دل...


پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت سوم
