حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت دوم

1391/7/11 15:52
نویسنده : مامانی
237 بازدید
اشتراک گذاری

هر که دارد سر همراهی ما بسم الله          هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله        گر که در سینه ی خود شوق زیارت داری       رود این قافله تا کرب و بلا بسم الله         کاروانی شده اماده ز عشاق حسین     گر کنون پای طلب هست تو را بسم الله      علقمه منتظر ماست چرا بنشینی       سوی ان چشمه ی پر شرم و حیا بسم الله       گر که داری گهری مشتریش هست حسین      میخرد سوز دل و اشک تو را بسم الله        زیر ان قبه دعای تو اجابت دارد      تا  که نگذشته تو را وقت دعا بسم الله    سلام عزیزم یادته این اشعار واقعا یادش بخیر وقتی از نجف اماده شدیم بریم کربلا انی دلم ریخت دلم میخواست بازم بمونم تو حرم مولا هیچ جایی به ارامش اونجا پیدا نکردم یه لحظه پیش خودم فکر کردم من مثل یه زندونی میمونم که اومدم لحظه ای ملاقاتی عزیزانم حالا دوباره باید برگردم به سلولم اون لحظه که اومدم ملاقات چقدر انرژی گرفتم شاد و بشاش شدم حالا دوباره زندان و غم و تنهایی و تاریکی خدا میدونه چه حالی داشتم اون موقع که سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم یاد اون لحظه ای افتادم که روز اولی که بابام و دفن کردن و مراسم تموم شد و من و به زور از تو بقیع سوار ماشین کردن و اووردنم بیرون با چه خون دلی من سوار ماشین شدم همینطور تو راه اروم اروم اشک ریختم و با بابام درد دل کردم خدا حافظی کردم فقط با این تفاوت که اون موقع من از بابام شکایت داشتم که چرا ما رو زود تنها گذاشت و رفت ولی ایندفعه من از اقام عذر خواهی کردم که دارم به این زودی میرم ولی بعدش پشیمون شدم که از بابام شکایت کردم شاید که چه عرض کنم حتما خودش هم دلش میخواست  بازم پیشمون بمونه ولی تقدیر اینجوری رقم خورد نمیدونم شاید این قضیه باعث شد که من اینجوری تو حرم مولا اینقدر سوختم واشک ریختم و درد دل کردم و به زور جدا شدم بابایی میگه خودمونیما تو چیکار کردی من این شش دفعه ای که اومدم به اندازه ی یه دفعه ی تو اینقدر نتوستم استفاده کنم و همه چی برام جور باشه و لذت ببرم پیش خودم گفتم شاید دلیلش همین باشه اخه بابام همیشه ارزوی کربلا داشت یه دفعه هم که قسمت شد بره مامانم از ترسش نیومد اخه اون موقع عراق اوضاع درست و حسابی نداشت بابامم نرفت نمیدونم چی بگم نزدیک کربلا که شدیم یکی دوتا از روحانیون کاروانمون شروع کردن به صحبت و روضه خوندن خیلی باصفا بود ساعت یک ظهر رسیدیم کربلا هتل ما از اولین سیطریه  یعنی ایست بازرسی میگذشت تا اینکه رسیدیم هتل بلد الامین خیلی نزدیک حرم حضرت ابوالفضل بود رفتیم هتل و ناهار خوردیم و غسل زیارت کردیم و رفتیم حرم حضرت عباس نماز خوندیم و یه دل سیر زیارت کردیم و رفتیم حرم امام حسین وای بین الحرمین عشق عالمین...رفتیم تو حرم امام حسین هییت میرداماد اونجا بودن و داشتن مناجات و روزه میخوندن اونجا چندتا فامیل واشنا دیدیم ما هم نشستیم همونجا وای خیلی با صفا بود بی نظیر  بود حرم امام حسین قتلگاه شهدای کربلا حضرت علی اکبر حبیب بن مظاهر سید ابراهیم مجاب خیلی باصفا بود فقط باید رفت و دید بعدشم مجنون بر میگردی زیارت و مناجات که خوندیم نماز مغرب شد نماز خوندیم و ساعت هشت از حرم اومدیم بیرون رفتیم هتل شام خوردیم و رفتیم تو اتاق تا ساعت 12 شب خوابیدیم بعدش بلند شدیم و رفتیم حرم حضرت عباس تا ساعت 3 بعدش رفتیم حرم امام حسین تا نماز صبح اونجا بودیم نماز خوندیم و اومدیم یه کم تو بین الحرمین نشستیم و بعدش رفتیم هتل صبحانه خوردیم و تا ساعت 11 ظهر خوابیدیم دوباره پاشدیم غسل زیارت و برا نماز رفتیم حرم امام حسین نماز و خوندیم و زیارت کردیم رفتیم خیمه گاه وای چقدر غربت داشت خیمه ی حضرت عباس خیمه ی امام حسین حضرت زینب امام سجاد   در میان خیمه ی زیبای تو    ناله دارد خواهر شیدای تو    خیمه ها بوی عجیبی میدهند    بوی جانسوز غریبی میدهند     خیمه ها بوی اسیری میدهند      خیمه ها بوی یتیمی میدهند    خیمه ها معنا گر یک مطلبند     مظهر اوارگی زینبند  اونجا فهمیدیم امشب دعای کمیل تو خیمه گاه بر گذار میشه توسط محمد رضا طاهری و میرداماد از خیمه گاه اومدیم بیرون و رفتیم تل زینبیه  حضرت زینب در روز عاشورا برای اگاهی بیشتر از اوضاع میدان ودیدن صحنه های جنگ بارها از خیمه ها هراسان و نگران به این تپه که مرتفع و مشرف بر میدان جنگ بود تشریف می اوردند وبسیار ناله و شیون سر میدادند چه سخت و طاقت فرساست دیدن صحنه هایی که در ان فرزند امیرالمومنین حیدر کرار قهرمان بدر و احد و حنین و برادر رسول خدا وجگر گوشه ی زهرای اطهر متحمل این مصایب میشوند واگر نبود دست ولایتی که حضرت سید الشهدا بر سرو سینه ی ایشان کشیدند چگونه تحمل این صحنه هارا تاب می اوردند؟  بر چهره ی تابنده ی زینب صلوات   بر منطق کوبنده ی زینب صلوات    در گریه به رخسار حسینش خندید   بر گریه و بر خنده ی زینب صلوات ...                                                                                                                                                                                                                                                     

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان ريحان جيگر
11 مهر 91 16:02
يا زينب .....يا حسين.......
اي كاش خاطراتت رو نمي خوندم. هربار كه ميام و مي خونم جگرم آب ميشه. دلم پر مي كشه به كربلاي مولا و من حسرت زده...........
خوشا به سعادتت كه كمال بهره رو بردي. يعني مي شه بازم قسمتمون بشه؟؟؟؟؟


خودمم یادم میاد و مینویسم اتیش میگیرم اصلا دلم نمیخواد روزمین اینجا راه برم وای خواهری دعا کن فقط دعا کن بازم بریم دارم دیوونه میشم زندگیم مختل شده همش دارم با حال و هوا و خاطرات اونجا زندگی میکنم یعنی میشه یه باره دیگه بریم اونجا ....
مامان نفس طلایی
12 مهر 91 15:22
بازم اشکام جاری شد .... مگه میشه اسم کربلا و بین الحرمین و خیمه گاه و شنید و اشک نریخت؟ مگه میشه نمرد از غم مولا ؟ خدا .... عجیب دلتنگم... وای خدا عجیب دلتنگم .... عجیب .... خوشبحالتون حرم خانم جون و دارین ....
مامان نفس طلایی
12 مهر 91 15:23
اللهم ارزقنا کرب و بلا ..... خدایا به دل دیونه زینب و فاطمه و من نگا کن ... خدایا به حق امام رضا قسمتمون کن ... خدااااااااااااااااااااااااااااااا اشک امانم نمی ده