پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت پنجم
سلام مامانی خوبی از کربلا که اومدیم بیرون اول رفتیم امامزاده سید محمد فرزند بزرگ امام هادی علیه السلام وبرادر امام حسن عسکری ایشان دو سال قبل از شهادت امام هادی علیه السلام از دنیا رفتند برادر بزرگوارش امام حسن عسکری علیه السلام در فوت او گریبان چاک کرد سید محمد به جلالت شان و بروز کرامات معروف است وبین قوم عرب مرسوم است که زوجی که فرزند ندارند با توسل به این امامزاده صاحب اولاد میشوند تو حرم سید محمد که بودیم چندتا خانوم بایه نوزاده تقریبا چند روزه اومدن توحرم و کل کشیدن و شکلات رو سر مردم میریختند بعد یکی از خانم های کاروان که عربیش خیلی قوی بود ازشون پرسید چه خبره اونا هم گفتند بعد از سالها از سید محمد اولادی خواستند و حالا هم حاجتشون روا شده با چشم گریون نوزادشون و میمالیدن به ضریح خیلی جالب بود ناهارمون و از اونجا گرفتیم و راهیه سامرا شدیم ناگفته نماند از سید محمد برا 5 نفر از صمیم قلب نی نی خوشگل طلب کردم و براشون نماز خوندم از جمله خودم
تقریبا ساعت ده و نیم صبح رسیدیم سامرا کلی پیاده روی کردیم تا رسیدیم به حرمین عسکریین چقدر غریبانه و مظلوم ودر عین حال با صفا بر هادی راه حضرت هو صلوات برعسکری و نور دل او صلوات اینجا حرم دو افتاب است و دو ماه برنرجس و بر حکیمه بانو صلوات رفتیم تو حرم نماز و زیارت نامه و دعا و با دل شکسته رفتیم سرداب امام زمان خیلی با صفا بود داشتن میساختنش یه فضای خیلی بزرگ خیلی جالب بود سرداب و دیدیم و زیارت کردیم و اومدیم بالا یه دعایی بود که امام هادی علیه السلام فرمودند هر کس این دعارا در حرم من بخوانند مایوس نگردد منم به نیابت از همه ی ملتمسین دعا خوندم انشاا... که همه حاجت روا بشن حکیمه خاتون دختر امام جواد خواهر امام هادی و عمه ی امام حسن عسکری است که قبر شریفش پایین پای عسکریین وچسبیده به ضریح ان دو بزرگوار است نرجس خاتون مادر امام زمان هم قبرش پشت قبر امام حسن عسکری است راستی توصحن پایین که کنار سرداب بود ال یاسین هم خوندیم اومدیم بالا زیارت وداع رو خوندیم و از حرم ان بزرگواران اومدیم بیرون چایی صلواتی هم خوردیم خیلی باحال بود از این چایی عربی ها توی یه فنجون خیلی کوچیک چایی پررنگ و با شکر شیرین شده خوردیم خیلی چسبید بعدش اومدیم سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم به سمت بغداد توراه تو اتوبوس ناهارمون و خوردیم و تقریبا ساعت چهار و نیم رسیدیم بغداد تا هتل بغداد پیدا بشه یک ساعت طول کشید فکر کنم راننده یه دور ما رو توبغداد چرخوند تا رسیدیم رفتیم تو هتل انگار غم عالم اومد تو دلمون خیلی غمگین و ناراحت بودیم کاروان ما بالاترین طبقه ی هتل بود شیشه های قدی تا پایین ماهم همه پرده ها رو زدیم کنار و شب های بغداد و نگاه میکردیم از غصه داشتیم میمردیم نماز خوندیم و رفتیم شام خوردیم از ال سی دی رستوران داشت گوجون پیو رو نشون میداد به زبان عربی کلا اشتهام کور شد رفتم بالا تا صبح خوابیدیم نماز خوندیم و صبحانه خوردیم و حرکت کردیم به سمت کاظمین...


پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت پنجم
