حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

از هر دری سخنی

سلام عزیزم خوبی پسرکم خدا روشکر بهتری ولی هنوز خوبه خوب نشدی باید بیشتر مراقب خودت باشی ناز دلم دوشنبه شب شهادت امام جواد بود من رفتم برای اخرین بار بازدید ضریح وای محشری بود خیلی شلوغ بود ولی می ارزید ساعت 8 شب رسیدم خونه بعدش رفتیم خونه ی دوست بابایی روضه شما هم تارسیدی سرت و گذاشتی روپام لالا کردی تا موقع شام خدا روشکر پسر خیلی گلی بودی شب شهادت تولد بابایی جونتم بود ولی به احترام امام جواد تولد نگرفتیم عوضش و امشب در اووردیم ولی خیلی ساده اخه مامانت کلا خیلی ساده زیسته رفتیم براش فلش و صندل خریدیم از کیکم خبری نبود چون کلا ما رژیم داریم برامون خوب نیست ولی یه گل خییییییییییلی ناز براش خریدم دورت بگردم دیشب تو هم تولد بابایی رو بهش تبری...
27 مهر 1391

پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت اخر

سلام عزیزم خوبی میخوام اخرین  خاطرات سفرمون و برات بنویسم اخرین ساعتهایی که رفته بودیم پابوس امام های عزیزمون ساعت هفت و نیم از بغداد حرکت کردیم و تقریبا ساعت هشت هشت و نیم رسیدیم کاظمین اونجاهم تقریبا یه ربع راه رفتیم تا به حرمین رسیدیم وای خیلی با شکوه و باعظمت بود رفتیم داخل حرم اذن دخول خوندیم و زیارات نامه و زیارات مختص و نماز امام جواد که خیلی معتبر پر فضیلت هستش نماز اولین یکشنبه ی ماه ذی القعده رو خوندیم و زیر قبه روبه روی حرم به نیابت از همه ی ملتمسین دعا مریض دارها گرفتار ها اموات مخصوصا بابای عزیزم نماز خوندم که میگن زیر این قبه نماز بخونی خیلی حاجت میده انشاالله قسمت همه ی ارزو مندا بشه خلاصه با دوستم خانم غروی یه چرخ و تاب ...
23 مهر 1391

عزیزم زودی خوب شو...

سلام نفسم خوبی مامان دورت بگرده که مریض شدی البته یه کم بهتری خداروشکر بردمت ضریح امام حسین کلی برا خودت صفا کردی همش ازم میپرسیدی مامان اینجا کربلاست؟ بعدشم رفتیم حرم خانوم قربونت برم خانوم جون که اینقدر حرمت امن و با صفاست ناهارم مهمون خانوم بودیم و البته رفتیم از رستوران گرفتیم و اومدیم خونه با بابایی جون خوردیم الاهی بمیرم دو روزه تب داری تو که مریض میشی مخصوصا اگه تب کنی اصلا حال و احوال ما هم میریزه به هم دیشب من و بابایی تا صبح بیدار بودیم که خدای نکرده تبت نره بالا بابایی میگفت توهم بخواب من بیدارم ولی دلم نیومد بابایی رو تنها بذارم طفلک خودش ساعت ٧ کلاس داشت یه سره بیدار بود بعدشم یک ساعت به یک ساعت به من زنگ میزد که از خواب پاشم حو...
23 مهر 1391