از خوابیدن پسر تا تولد پدر
سلام ناز دلم خوبی مامان فدات دیشب بعد از مدتها تو تختت خوابیدی
اونم به زور از ساعت ده و نیم رفتیم تو اتاقت تا ساعت یک و نیم البته وسطاش میومدی یه سر بیرون دوباره میرفتی تو تختت اولش یه کم با هم بازی کردیم من نوشتن اسمت و بهت یاد دادم اینقدر با نمک نوشته بودی که من و بابایی تا کلی وقت یادمون میفتاد می خندیدیم
بعدشم به بهونه ی فرشته ی مهربون و جایزه بالاخره خوابت برد
واسه دفعه ی اول بعد از مدتها بد نبود ولی باید سعی کنی بهتر بشی باشه ناز دلم دیشب داشتم فکر میکردم دو هفته ی دیگه تولد باباییه و چی براش بخرم میخواستم براش تولد بگیرم یعنی کیک بخرم و مامانی و دعوت کنم ولی بعدش تقویم و نگاه کردم دیدم تولد بابایی مصادف شده با شهادت امام جواد علیه السلام دیگه دلم نیومد واسش تولد بگیرم ولی براش کادو و یه شاخه گل میخرم ولی موندم چی بخرم واسه اقایون کادو خریدن خیلی سخته اخه میخوام هم خوشگل باشه هم ارزون
چند وقته پیش بابایی میخواست برا خودش فلش بخره ولی نشد احتمالا برم براش فلش بخرم کربلا که بودیم با پولی که بابایی بهم داده بود من فقط دوتا تسبیح سنگی خریدم و رفتم حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل متبرکش کردم یکی واسه خودم یکی هم واسه بابایی اینم میخوام بهش بدم البته نمیدونه من اینو خریدم خودمم میخواستم روز تولدش بهش بدم فکر کنم کلی خوشحال شه اخه هی غر میزد که تو چرا هیچی واسه خودت نخریدی اگه ببینه دوتا خریدم واسه خودم و خودش اونم تبرک شده کلی ذوق میکنه دوست دارم نفس مامان
محسن جونم عاشقتم فدای تو با همه ی خوبیهات 


از خوابیدن پسر تا تولد پدر
