فقط به امید خودتم...
سلام پسمل شیطون من مامان فدات که اینقدر بلایی 5شنبه ساعت شش و نیم صبح بیدارت کردم با هم اماده شدیم رفتیم خونه ی خاله جون پشت در که رسیدیم صدای گریه ی مبین میومد جیگرشو برم در زدیم و خواهری در و باز کرد تا اون وروجک مارو دید نیشش تا بنا گوش واشد
شمارو گذاشتم و رفتم استخر ساعت نه و نیم برگشتم که شما سه تا وروجک مثل سه تا پیشی داشتین باهم بازی میکردین خواهری هم اینجوری شده بود
خلاصه تا ساعت 2 اونجا بودیم اخه شبش خواهری هممون و دعوت کرده بود واسه شام اونجا منم یه کم کمکش کردم بعدش بابایی زنگید و گفت الان معصومیه خلوته میام دنبالتون بریم بازدید حرم امام حسین ماهم با خاله جون وکوثر جون و مامانی رفتیم وای بینظیر بود واقعا قشنگ شده بود ولی اون موقعی که رسیدیم یه کم شلوغ شده بود یه اقایی داشت مداحی میکرد انگار تو صحن وسرای خود اقا بودیم دلم پر زد و رفت اقا جونم میشه یه بار دیگه من و راه بدی به کربلات میشه یه بار دیگه بیام توخیمه گاه کمیل بخونم اقا جونم تو ایرانم شب جمعه اومدم زیارت ضریح با صفات اقا جونم دستم و بگیر من به تو و محرمت و روضه هات محتاجم من به اشک ریختن برای تو محتاجم اقا جونم اشک چشمانم و بدرقه ی ضریح با صفات میکنم...از اونجا هم اومدیم خونه یکی دو ساعت خوابیدیم و پا شدیم نماز خوندیم و رفتیم خونه ی خاله جون اخر شبم برگشتیم جمعه هم من و بابایی به خاطر دحوالارض روزه گرفتیم و شبم اقای دکتر حسینی داماد اقای فرحزاد که تو کاروانمون بودن ما رو دعوت کردن واسه روضه 5 شب روضه داشتن شب اخرش و گذاشتن فقط همسفرای کربلاشون و دعوت کردن ما هم که بی توفیق بابایی براش کار پیش اومد نتونست بره منم که بعد از افطار یه کم سردرد گرفتم که نتونستم برم ای کاش میشد که بریم ولی افسوس...امروزم قراره من وتو دوتایی دوباره بریم بازدید ضریح و از اونجاهم بریم حرم بعد ناهارم دوتا فیش داریم یه اقای خیلی بامحبتی به بابایی داد که مهمون حضرت معصومه ایم ناهار بخوریم و با بابایی برگردیم انشاالله...خداجونم فقط به امید خودتم...


فقط به امید خودتم...
