این روزای من
سلام نازنینم خوبی ماهم خوبیم خداروشکر مادری دلم خیلی گرفته واسه روزایی که پیر میشم واسه روزایی که کسی پیشم نیست تا دوکلام درد دل کنم اون موقع شاید اینقدر توان نداشته باشم که حتی این صفحه ی سفید مانیتور سنگ صبورم بشه شنبه رفته بودیم خونه ی مامان جونم طفلک خیلی مریض بود دست و پاش خیلی درد میکرد البته بیشتر از لحاظ روحی به هم ریخته بود خیلی دلم براش سوخت از کربلا که اومده بودیم نتونسته بود بیاد پیشمون تا مارو دید کلی گریه کرد خیلی ترسیدم گفتم نکنه یه وقت فشارش بره بالا سریع براش قرص اووردم و خورد بعدش نشستم دلداریش دادم ولی طفلک خیلی رنج میبرد این روزا هم همه گرفتارن بچه داری درس کار هزار و یکی مشغله خلاصه این چند وقته حسابی تنهایی کشیده بود دو سه ساعتی پیشش نشستیم و اومدیم خونه ولی از اون روزه خیلی دپرسم دیشب یه کیک موزی گردویی خیلی عالی درست کردم خیلی چسبید تو هم حسابی از خجالتش در اومدی فردا میخواییم بریم بازدید ضریح امام حسین چهار شنبه هم کلاس دارم پنج شنبه هم نوبت استخرمه جمعه هم دحوالارض باید روزه بگیریم شاید این چند روزه نتونم بیام وبت شایدم بیام نمیدونم هر چی خدا بخواد خیلی دوست دارم مامانی گلم عاشقتم


این روزای من
