پاره ای از خاطرات سرزمین بهشت قسمت چهارم
سلام نفس دلم خوبی میخوام ادامه ی خاطرات رو بنویسم هر موقع میام بنویسم حالم خراب میشه به خودم میگم کاش دیگه ننویسم ولی باز دلم نمیاد هم به خاطر تو اخه تو الان کوچولویی یادت میره ولی وقتی بزرگ شدی با خوندنش لذت میبری هم به خاطر خودم اخه اونجا اینقدر باصفاست که ادم با خاطره اش هم حال میکنه قربونت برم باب الحوایج چقدر حرم حضرت عباس با صفا بود سقای دشت کربلا اباالفضل اباالفضل ادم روش نمیشه تو حرم ایشون اب بخوره شرم میکنه طبعش نمیگیره اب بنوشه ای انکه تویی بر همه کشتی نجات سردار حسینی به مقام درجات دست از بدنت جدا شده بهر حسین بر دست بریده ات درود و صلوات روز اخر بود که تو کربلا بود...
نویسنده :
مامانی
15:25


