حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

یه روز پر از موج منفی...

سلام عزیزم خوبی ولی من خیلی خوب نیستم یه خورده دپرسم ولی شاید کم کم خوب بشم ببخشید مامانی همین اولش بهت موج منفی دادم ولی الان میخوام حرفای خوب خوب بزنم دیروز مامانی با خاله زهرا رفتن شاهرود تا یه کم هوا بخورن عمو معین و خاله جون هم اومدن اینجامیخواستن برن اصفهان ولی ما منصرفشون کردیم ولی ای کاش نمیکردیم طفلی هارو از راهشون انداختیم خدا کنه ازمون به دل نگیرن بردیمشون پارک شادی ولی هم گرم بود وهم شلوغ زودی برگشتیم خونه مامانی از عذاب وجدان خوابمون نمیبرد امروزم که از خواب بیدار شدم بابایی گفت عمو اینا رفتن تهران خیلی نارات شدم طفلی ها این چند روز تعطیلیه تهران و میخواستن برن اصفهان ولی تقصیر ما شد نرفتن خدا کنه ما رو ببخشن الانم شما داری کارت...
10 شهريور 1391

دیشب...

سلام مامانی خوبی دیشب رفتیم خونه ی مامانی تاساعت 12 اونجا بودیم دایی طاها که اومد ما هم زنگیدیم به بابایی که بیاد دنبالمون بعد از خونه ی مامانی رفتیم بستنی خوردیم و رفتیم شهرک قدس و بلال خریدیم و رفتیم کوه خیلی شلوغ بود یکم موندیم و اومدیم خونه راستی شمال که بودیم برات دوتا جوجه و دوتا اردک خریدیم ولی سه تاشون مردن و یه دونه جوجه اردکت زنده موند اونو بردیمش خونه ی مامان جون منصوره تا اونجا بزرگ بشه مامان جون میگه با جوجه های مرغشون خیلی جور شده انگار مادرشونه تو هم یه کم براش دلتنگی میکنی ولی نه خیلی الانم میخواییم بریم بیرون بعدشم نماز بریم حرم و بقیه شم باخدا...
8 شهريور 1391

روز های خوش زندگی...

سلام ناز دلم خوبی نفسم امروز بعد از یک ماه و اندی اومدم وبت اخه تو این یه ماهه به اینترنت دسترسی نداشتم وای حالا باید اندازه ی یه ماه برات خاطره بنویسم منم که زرنگ ولی قول میدم سر فرصت روز به روزش و برات بنویسم اخه اینقدر بانمک و شیطونی که یه روزه بدون خاطره نداری از روزای اخر سفرمون برات میگم عمو مهدی اینا و عمو معین اینا اومدن پیشمون رفتیم پل چوبی و دریا من و خاله ها رفتیم یه تویوپ کرایه کردیم و رفتیم رو موجها کلی برا خودمون حال کردیم بعدشم رفتیم ویلای مامان جون اینا یه روز تو خونه استراحت کردیم و فرداش رفتیم پارک چهار دختران من و بابایی از این پارک خاطرات خیلی خوبی داریم هر موقع میاییم یادش میکنیم رفتیم قایق سواری تاب بازی بعدشم رفتیم یخ ...
7 شهريور 1391

خدایا فرجی...

سلام عسل مامان خوبی امروز بعد از مدتها اومدم وبت اخه هم کامی جون قاط زده بود هم من سرم شلوغ بود خلاصه بعد از یکی دوهفته نفس راحت کشیدم از سفر مشهد برات بگم که هم خوب بود و هم بد بدش و نمیگم ولی از خوبش بگم حرم امام رضا که مثل همیشه پر از صفا بود و پر از مهربونیه امام رضا از زیارت هم که میومدیم کلی بیرون میگشتیم وساعت ٣ میرسیدیم هتل البته یه شب خونه ی مامان جون رقیه خوابیدیم یه شبم خونه ی خاله طیبه شام دعوت بودیم تو هم کلی با نوه های خاله دوست شدی و بازی کردی یه روزم رفتیم الماس شرق و کلی بهمون خوش گذشت یه شبم رفتیم کوهسنگی و میخواستیم دیزی سنگی بخوریم که تموم کرده بودن و به جاش کباب خوردیم الحق که چسبید خلاصه یه سفر ٤ روزه ی خوبی بود بعدشم ا...
30 تير 1391

بالاخره رفتن و ما...

سلام پسر نازم خوبی عزیزم دایی امیر و کوثر جون دیروز ساعت ده و نیم صبح رفتن ترمینال تا سوار اتوبوسا بشن برن تهران ساعت 5 بعد از ظهرم پرواز داشتن از شب قبلش من و تو رفتیم خونه ی مامانی تا یه خورده بیشتر پیش دایی امیر باشیم طفلی یه عالمه کار ریخته بود رو سرش من و مامانی ساکش و بستیم و خودشم بقیه ی کاراش و کرد البته خاله فاطمه هم اونجا بود تا ساعت 10 خونه ی مامانی بودیم دایی امیر خونه ی کوثر جون شام دعوت بود اون که رفت ما هم بقیه ی کارا رو کردیم و نشستیم دلمون خیلی گرفته بود یه دفه ای دایی طاها و مریم جون اومدن بالا اسرار  پشت اسرار که مارو ببرن خونه ی خودشون ماهم بالاخره قبول کردیم من و مامانی و خاله فاطمه رفتیم پایین نشستیم یه خورده حرف ز...
13 تير 1391

هر چی خدا بخواد...

سلام مامی جان نمیدونم خبرم خوبه یابد میگن پرواز های عمره کنسل شده نمیدونم راسته یا نه البته تا بعد از ظهر مشخص میشه اگه کنسل بشه برنامه هامون تقریبا به هم میریزه اصلا نمیدونم چی پیش میاد فقط هممون منتظر بعد از ظهریم خدا یا هر چی خیره پیش بیاد الانم رفتی خونه ی مامانی بابایی هم رفته بود مساحبه الان زنگید و با کلی ذوق گفت قبول شدم الاهی شکر هنوزم ناهار نخوردیم منم که از خدا خواسته تا بابایی زنگید و خبر داد منم ازش شیرینی خواستم اونم ناهار خلاصه فکرامون کلی مشغوله به چه کنم چه کنم افتادیم البته مامانی یه خورده خوشحاله که الان نمیرن ولی بیشترش ناراحته البته ما برناممونو همون دوهفته ی دیگه میگیریم حالا دیگه ببینیم چطور میشه از یه جهت الان نرن خیل...
10 تير 1391

جهاز چینی و ...

سلام عسلکم خوبی الاهی شکر که خوبی منم بد نیستم فقط یوخده خسته ام دیروز که از خواب بلند شدم دوباره شال و کلاه کردم و روونه ی بازار شدم تا برا خودم لباس بخرم برا جهاز چینی تو راه که بودم خواهر جونیم زنگید و گفت کجایی منم گفتم بازار گردی گفت برا چی منم گفتم به این دلیل ... خلاصه گفت منم میام دیگه با هم رفتیم و بعد از 3 ساعت با بچه به کول اونم عتیقه ی خواهر جونی دست از پا درازتر با گوشای اویزون بر گشتیم خواهر جونی گفت لباسای تو کمدمون خییییییییلی شیکتر از لباسای پشت ویترین بوتیک هاست خلاصه خیلی دیر شده بود دیگه ما هم تند تند اماده شدیم و رفتیم خونه ی عروس دوماد زنداییه عروس مشغول چیدن اشپز خونه بود بقیه هم سر شون به یه کاری مشغول بود ما هم رف...
10 تير 1391

خرید بازار

سلام نانازی خوفی منم خوبم ولی یه خورده خسته ام اخه دیروز که چشمامون و از خواب باز کردیم راهیه بازار شدیم تا ١١ شب دیگه نه چشمام باز میشد نه پاهام توان راه رفتن داشت خیلی خسته شدیم ولی بالاخره خریدای عروس و دوماد تموم شد فردا هم جهاز چینیه ما که باید از صبح بریم بقیه ی فامیلا هم بعد از ظهر میان من و خاله فاطی بعد از کلی فکر کردن خلاصه چند تا مدل یافتیم تا خریدای عروس و دوماد و بچینیم که با مریم جون و دایی طاها فرق کنه اخه وسایلشون مار ک دارن حیفه که ساده چیده بشه خلاصه شب که بر گشتیم خونه بابایی از گشنگی میخواست من و تو رو بخوره که با خستگیه فراوون راه افتادیم رفتیم فست فود شاورما که تا حالا نرفته بودیم دکوراسیون جالبی داشت ولی غذاش خیلی تعری...
7 تير 1391

بدون عنوان

سلام نفس مامان خوبی امروز دوباره رفتیم دنبال کفش ولی بازم موفق نشدیم از اونجا هم رفتیم یه سری برای شما و بابایی لباس خریدیم و بقیشم موند برا فردا اخه بابایی جون فردا صبح امتحان داره دیگه گفتیم بعد از ظهر بخریم رفتیم یه جا نماز خوندیم و بعدشم رفتیم مرتضوی شوید باقلای مخصوصش و خوردیم واااای که چقدر بی نظیره بعدشم اومدیم خونه خیلی دوست دارم مامانی شبت به خیر ...
5 تير 1391