عزیزم زودی خوب شو...
سلام نفسم خوبی مامان دورت بگرده که مریض شدی البته یه کم بهتری خداروشکر بردمت ضریح امام حسین کلی برا خودت صفا کردی همش ازم میپرسیدی مامان اینجا کربلاست؟ بعدشم رفتیم حرم خانوم قربونت برم خانوم جون که اینقدر حرمت امن و با صفاست ناهارم مهمون خانوم بودیم و البته رفتیم از رستوران گرفتیم و اومدیم خونه با بابایی جون خوردیم الاهی بمیرم دو روزه تب داری تو که مریض میشی مخصوصا اگه تب کنی اصلا حال و احوال ما هم میریزه به هم دیشب من و بابایی تا صبح بیدار بودیم که خدای نکرده تبت نره بالا بابایی میگفت توهم بخواب من بیدارم ولی دلم نیومد بابایی رو تنها بذارم طفلک خودش ساعت ٧ کلاس داشت یه سره بیدار بود بعدشم یک ساعت به یک ساعت به من زنگ میزد که از خواب پاشم حواسم به تبت باشه الاهی فدای دوتاییتون که اینقدر خوبید اگه تو زودی خوب بشی شاید فردا هم بریم بازدید ضریح از وقتی دیدم دلم نمیاد دیگه نرم وای اگه این ضریح بره کربلا دل منم باهاش میره من دق میکنم تا موقعی که دوباره قسمتم بشه خدایا دوباره قسمتم کن الاهی امین...خدایا پسر کوچولوی منم زودتر خوب بشه الاهی امین... این دوروزه کارم فقط بوده سوپ درست کردن و اب سیب و لیمو شیرین و هویج گرفتن واسه تو پونه و نعنا دم کردن اسفندو عنبر نسارا دود کردن بخور گذاشتن شلغم و شربت عسل و ابلیمو درست کردن هر کاری بگی کردم تا تو زودی خوب بشی البته ناگفته نماند که تو هم حسابی با من همکاری کردی و هرچی برات درست میکردم نوش جان میکردی بر خلاف همه ی موقع ها ... مرتبم میری بالا پشت در خونه ی ریحانه سراغشو بگیری قبول نمیکنی که هنوز از تهران نیومدن عزیز دلم مامانی عاشقته جیگر مامان الانم بابایی برامون کباب درسته کرده بدو بریم بخوریم عاشقتم محسن جونی که در تمام مراحل زندگی با من همراهی میکنی فکرشو کن از دیشب تا الان نخوابیدی هنوزم نمیخوای بخوابی فوق العاده ای عزیزم...


عزیزم زودی خوب شو...
