ذکر امروز...
یه مامان تنها...یه جوجوی خوابیده...
سلام نازی جون...عسل جون...جیگر جون...خوبی مادری؟؟؟؟؟؟منو تو الان تنهاییما بابایی رفته تهران شما که الان خوابی و منم پای نت البته برات ناهار گذاشتما یه لوبیا پلوی توپ و تپل که عاشقشی چهار شنبه شب ما و خاله فاطی قرار گذاشتیم بریم خونه ی مامانی بخوابیم البته تا صبح بیدار بودیم... ما که رفتیم خونه ی مامانی خاله فاطی سجاد و مبین و خوابونده بود ساعت ٩ شب وشما هم طبق معمول شب زنده دار...ظهرشم بابایی از امتحان اومد و هممون ناهار اونجا بودیم ...غروبم اومدیم خونه بابایی مارو گذاشت و خودش رفت ارایشگاه بعدشم زنگید که اماده شیم بریم رنگین کمون... رفتیم و کلی بازی کردی و بعدشم شام رفتیم البیک بعد از سفارش١٠ دقیقه وایستادیم تا جا گیرمون اومد... وقتی برگشتی...
نویسنده :
مامانی
11:48
ترش و شیرین...
شرح حالم...
سلام عزیزم خوبی مادری...هوا که حسابی سرد شده...امشب،فرداست که یه برف تپل بیاد یه قهوه ی دبش دم کردم که بریم بالای کوه بخوریم... فردا ظهرم قراره منو خودت دوتایی بریم حرم... عکسای ادامه ی مطلبم شرح احوال منه از امشب تا روزیکه برف بیاد دوست دارم موش موشی ...
نویسنده :
مامانی
22:12
دلم خیلی گرفته
حوصله ندارم
سلام نازنینم خوبی عسلم الان که دارم برات مینویسم شما پیشم نیستی رفتی خونه ی مامانی منم دلم حسابی برات تنگیده اصلا حال و حوصله ندارم همینجوری اومدم وبت... خیلی دوست دارم گل نازم شیطونک من
نویسنده :
مامانی
2:37






