یه مامان تنها...یه جوجوی خوابیده...
سلام نازی جون...عسل جون...جیگر جون...خوبی مادری؟؟؟؟؟؟منو تو الان تنهاییما بابایی رفته تهران شما که الان خوابی و منم پای نت البته برات ناهار گذاشتما یه لوبیا پلوی توپ و تپل که عاشقشی چهار شنبه شب ما و خاله فاطی قرار گذاشتیم بریم خونه ی مامانی بخوابیم البته تا صبح بیدار بودیم... ما که رفتیم خونه ی مامانی خاله فاطی سجاد و مبین و خوابونده بود ساعت ٩ شب
وشما هم طبق معمول شب زنده دار...ظهرشم بابایی از امتحان اومد و هممون ناهار اونجا بودیم ...غروبم اومدیم خونه بابایی مارو گذاشت و خودش رفت ارایشگاه بعدشم زنگید که اماده شیم بریم رنگین کمون... رفتیم و کلی بازی کردی و بعدشم شام رفتیم البیک بعد از سفارش١٠ دقیقه وایستادیم تا جا گیرمون اومد... وقتی برگشتیم رو ماشینمون یه لایه یخ زده بود خودمونم بدتر... رفتیم یه پیراشکیه داغ و بعدشم یه بستنی توپ
زدیم و رفتیم کوه و بعدشم رفتیم در به در دنبال سکه واسه قلک جنابعالی... قحطی اومده سکه ٢٠٠٠ تومن بیشتر نتونستیم جمع کنیم
بعدشم اومدیم خونه و یه دوش گرفتیم و تخت گرفتیم خوابیدیم الانم باید اماده بشیم دایی امیر بیاد دنبالمون بریم بقیع ...راستی دلم واسه محسن جونی حسابی تنگیده
دوستون دارم نفسای من



یه مامان تنها...یه جوجوی خوابیده...
