حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

مریض کوچولو

سلام نازنینم الاهی مامان فدات بشه که یه کوچولو سرما خوردی تقصیر من و بابایی جونه اخه ما دوتاییمون سرما خوردیم تو هم از ما گرفتی درد و بلات به جونم ناز دونه ی من منکه این دوسه روزه با این حالم افتادم به جون خونه حسابی مرتب و تمیزش کردم ولی از اون ور دیگه جونم دراومد ولی عوضش کیف کردم دیشب با بابایی جون حسابی رفتیم خیابون گردی بعدشم رفتیم مرتضوی شوید باقلای مخصوص منو خوردیمو بعدشم رفتیم یکم خرید کردیم و اومدیم خونه امروزم با خاله فاطی قرار بازار دارم خدا کنه چیزی که ذهنمه پیداش کنم دوست دارم مامانی گل نازم عشقم وجودم دلبرم ...
18 آذر 1391

نفسمی...

تو مرا میفهمی...من تورا میخوانم...وهمین ساده ترین قصه ی یک انسان است....تو مرا میخوانی...من تو را نابترین شعر زمان میدانم...وتو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی میمیرم برات همه ی هستی من ...
18 آذر 1391

دلم فقط کربلا میخواد...

اقا جونم...مهربونم...خیییلی دلم گرفته... مولا جان...میشه واقعا میشه یه باره دیگه بیام پابوست خودت میدونی که...دلم تنگ شده بیام و بچسبم به ضریحت اروم اروم اشک بریزم و ...بعدشم تو ارومم کنی ...اقا جونم منو ببخش به قول هایی که بهت دادم و عمل نکردم...اقا جونم دستمو بگیر شدیدا بهتون محتاجم...اقا جونم غربت و دلتنگی سراسر وجودم و گرفته...دلم فقط کربلا میخواد اقا جونم...واااااای نجف نگو بهشت بگو... دلم ایوون طلای نجف میخواد...که بشینم روبه روش و اشک بریزم و با اقای مظلومم درد دل کنم و اندکی هم فقط و فقط سراپا گوش باشم...خدایا خدا جونم دلم گرفته...دلم تنگه...دلم کربلا میخواد...دلم علقمه میخواد...دلم تل زینبیه میخواد...دلم خیمه گاه میخواد...وای خیمه گ...
18 آذر 1391

بدون عنوان

سلام عزیزکم خوبی پسر نازم عزاداری هات قبول باشه نازنینم امروز تقریبا بعد از 17 روز اومدم وبت اخه این چند وقته خونمون نبودیم دوسه روز قبل از محرم مامان جون بابایی فوت کرد مشهد بودن ما هم دو شنبه شب ساعت 11 پرواز داشتیم به سمت مشهد با عمو مهدی اینا و عمو معین اینا و خاله مریم ولی بعد از یکی دوساعت تاخیر اعلام کردن به علت بدی هوا پرواز کنسل شد ما هم ساعت دو ونیم نصفه شب برگشتیم خونه ی مامان منصوره اینا تصمیم گرفتیم با ماشین بریم تقریبا ساعت سه و نیم راه افتادیم به سمت مشهد با هزار خستگی ساعت یک ونیم  ظهر رسیدیم مشهد که البته به تشییع نرسیدیم مهمونا رفته بودن رستوران برا ناهار ما هم یه راست رفتیم رستوران و بعدشم خونه مامان جون بابایی البته ...
12 آذر 1391