بدون عنوان
بدون عنوان
بستنی...
من عاشق بستنی ام به من بگو غذا نخور اب نخور هیچ جا نرو هیچ کار نکن مشکلی برام پیش نمیاد ولی کافیه بگی بستنی نخور اون وقت من رو به قبله میشم ...
نویسنده :
مامانی
20:14
عیدت مبارک...
سلام یکی یدونه ی من خوبی عسلم عیدت مبارک دیروز خونه ی مامانی بودیم که خاله فاطی اینا هم اونجا بودن تو هم کلی باسجاد بازی کردی غروب بود که بابایی جون زنگید و گفت اماده بشین بیام دنبالتون بریم خرید من و تو هم کلی ذوق کردیم البته بیشتر من خلاصه بابایی هم اومد و با هم رفتیم و کلی هم خرید کردیم بعدشم اومدیم خونه یه ساعتی خونه بودم که دوباره من رفتم بیرون البته خونه ی دایی امیر اینا با خاله فاطی و مامانی و دایی مهدی و خونوادش اونجا یه خورده کار داشتیم و دوباره برگشتیم وقتی رسیدم خونه ساعت یازده و نیم بود که بابا داشت دلنوازان و نگاه میکرد توهم کارتن نگاه میکردی بعد از فیلم بابایی گفت بریم بیرون منم که شکمو گفتم بریم بستنی تو گفتی بریم...
نویسنده :
مامانی
20:09
مبعث مبارک
از بعثت او جهان جوان شد گیتی چو بهشت جاودان شد ...
نویسنده :
مامانی
19:34









