حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

اندکی از خاطرات

سلام گلهای باغ زندگیم خیلی وقته نیومدم به وبتون سر بزنم مامانیتون حسابی تنبل شده البته دست خودم نیست واقعا حس و حالی برام نمونده حسین جونم که دیگه حسابی بزرگ شده و امسال داره میره پیش دبستانی کلی هم شوق و ذوق داره اینروزا خیلی خسته کننده است البته واسه هممون حسین که حسابی از تو خونه موندن کلافه شده بابایی هم امتحاناش شروع شده و حسابی سرش شلوغه منو محمد جونم واسه خودمون تو استراحتیم و خوردن و خوابیدن تقریبا دو هفته پیش رفتیم شمال خیلی خوب بود خوش گذشت مخصوصا به شما حسین جونم کلی بازی کردی رودخونه و دریا و قلعه رودخان و ماهیگیری و خلاصه خوب بود خداروشکرمنم اذیت نشدم راستی میلاد امام زمان مبارک انشاالله امسال سال ظهور ایشون باشه شب میلاد ...
24 خرداد 1393

یه عالمه عکس

رستوران هتل مشهد گلپسری درحال تماشا کردن شبکه پویا تو هتل خونه ی خاله جون بابایی...شما و نوه های خاله جون امیر حسین و محمد مهدی نمای زیبای حرم از پنجره ی هتل سوغاتی پسرم شیرموز میدون شهدا شام تولدم ساعت 2 نیمه شب فست فود بین راهی سمنان ...
25 بهمن 1392

خلاصه ی این روزای ما

سلام مانی جونم خوبی؟ منم خوبم بد نیستم باروزگار میسازیم ولی همچنان هنوز دل و دماغ نداریم غم دوری دایی جون حال و حوصله واسه هیچ کدوممون نذاشته  از اون طرفم مامان جون من دوروز تو ccu بستری بود و فقط خانواده ی ما نمی دونست به خاطر مشکلاتی که خودمون داشتیم واسه تعویض خونه و رفتن دایی جون همینطوریش روحیه مون خراب بود دیگه اینم میشد فاجعه خلاصه بعد از اینکه مرخص شد به ما گفتن خدارو شکر بخیر گذشت دیروز رفتیم خونه ی مامان جون الحمدلله خیلی خوب بود روحیه اش که از ما خیلی بهتر بود چه کنیم دنیاست دیگه همیشه که روی خوشش و به ادم نشون نمیده که...وای ببخشید خدا جونم...به درگاهت ناشکری نمیکنم...دلم از دست خودم ناراحته که ظرفیتم کمه...خداجونم هزاران هز...
13 بهمن 1392

ادامه ی خاطرات مشهد

سلام نازنینم زیارتمون قبول خسته نباشیم رسیدنمون بخیر یه ذره خودمونو تحویل بگیریم تا ببینیم چی میشه عرضم به حضورت خاطراتمونو تا روز پنجشنبه نوشتم حالا از پنجشنبه به بعد شب جمعه رفتیم حرم و از اونجا هم رفتیم شیر موز میدون شهدا و بعدشم رفتیم سوغاتی خریدیم و اومدیم هتل فردا صبحم رفتیم خونه ی مامان جون اینا و صبحونه خوردیم و رفتیم خواجه ربیع سر خاک مامان جون و بعدشم رفتیم رستوران حرم و ناهار قیمه خوردیم که خیلی عالی و خوشمزه بود دست امام رضا جونم درد نکنه بعد از ناهارم رفتیم زیارت وداع و از اونجا هم اقاجون اینا مارو رسوندن خونشون تا ماشینمون و برداریم و راه بیفتیم مامان جون برامون چای و میوه و اجیل گذاشت و خداحافظی کردیم و راه افتادیم شب نمازمون ...
8 دی 1392