حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

همسرم روزت مبارک

سلام همسر مهربونم عیدت مبارک روزت مبارک دهمین سالگرد عقدمون مبارک...دوست دارم نازنینم ممنونم به خاطر محبت های بی دریغت ممنونم که 10 سال تکیه گاهم بودی سایه ی سرم بودی همسرم بودی ممنونم که تحت هیچ شرایطی دستمو رها نکردی گرمی دستات بهم ارامش میده نفسات قوت قلب میده بودنت کنارم بهم امید میده ممنونم که درکم میکنی ممنونم که حرفامو میشنوی دغدغه هامو میفهمی به خاطر همه چیز ممنون...بازم عیدت مبارک بازم به خاطر همه چیز ممنون میبوسمت و به خدا میسپارمت...فدای تو ...
3 خرداد 1392

پسرم عیدت مبارک

سلام عزیزم عیدت مبارک خوبی مادری؟امروز ١٣ رجب ولادت حضرت علی علیه السلام است وروز پدر و دهمین سالگرد عقد من و بابایی جونه واااااااااای باورم نمیشه ١٠ سال پیش یه همچین روزی منو بابایی باهم عقد کردیم چقدر این ١٠ سال شیرین گذشت وچه زود گذشت انگار همین دیروز بود با همدیگه یه یا علی گفتیم و زندگیمون و شروع کردیم و به برکت همین یا علی گفتن الحمدلله زندگی بسیار خوبی داریم و انشاالله به بعدشم زیر سایه ی حضرت علی و اقا امام زمان و بقیه ی ایمه علیه السلام زندگی خوب و خوش و بابرکتی داشته باشیم الاهی امین سالگرد عروسیمونم تولد خانم حضرت زهرا بود اونروز هم از خانم مدد گرفتیم برا یه زندگیه امام زمان پسندانه...سعیمون هم براین هست... دعا میکنم خودشون دستمون...
3 خرداد 1392

پدرم روزت مبارک

پ مثل پناه...پ مثل پدر...همانکه نبودنش مرگ غرورم را  رقم زده و جای خالی اش،اندوه بار بر سرم هوار میکشد!کاش من هم پدر داشتم تا به جای خیرات برایش هدیه میخریدم و به جای روزت مبارک پدر،نمیگفتم:روحت شاد پدر!بابای مهربونم بی نهایت دوستت دارم و دلم برایت پر میکشد...کاش بودی...روزت مبارک بهترین پدر دنیا... ...
3 خرداد 1392

خاطرات پسملی

سلام نازی خوبیییییییییییی؟ما هم خوبیم شکر...دیروز صبح با هم رفتیم مدرسه ی سجاد جلسه بود خاله فاطی به خاطر مبین نمی تونست بیاد به جاش من رفتم جلسه درمورد جشن اخر سال و یه سری نظر سنجی بود و فعالیت های تابستونیشون بود تو که حسابی ذوق کرده بودی بچه هارو میدیدی اخرشم رفتیم تو کلاس سجاد و با هم دیگه کلی عکس گرفتیم شاید تا یکی دوروز دیگه عکساتونو براتون بزارم تو راهروی مدرسه یه بنر زده بودن ستارگان درخشان مدرسه شون بود کسایی که جزو تیزهوشان شده بودن از سالهای قبل یکیشونم عمو حسین سجاد بود ازونم عکس گرفتم تا بعدا تووبلاگ سجاد بزارم خلاصه یه ذره تو حیاط با هم بازی کردین و بعدش بابایی اومد دنبالمون و سجاد و رسوندیم خونه خودمونم اومدیم خونه...راستی با...
23 ارديبهشت 1392

بابا یکی منو بگیره...

سلام نازی خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خداروشکر... این چند وقته خاطرات خوبی داشتیم از روز مادر و کادوی نازی که بهم دادی و مهمونی خونه ی مامانی و رفتنامون خونه ی خاله فاطی وتولد سجادجون و کیک خوشمزه و خوشگلی که خاله جون برامون درست کرد و رفتیم پارک و بازی و شیطونی و لوبیا کاشتنت جلو درو  رفتن به بوستان علوی وووووووو خلاصه یه عالمه خاطره ی شیرین خداروشکر...خداجونم ممنونتم به خاطر تموم نعمتات راستی امروز خبر دار شدم یکی از دوستای عزیزم که ٨ سال بچه دار نمیشد و هزارو یکی دوا درمون کردن و بازم بی فایده بود و امیدی نداشتن دوماه پیش رفته بودن کربلا و امروز صبح بهم زنگید و با گریه و خوشحالی خبر مامان شدنش و بهم داد وای خدا به قدری خوشحال شدم که منم باگریه ی...
17 ارديبهشت 1392