مامان خسته...
سلام نازنینم خوفی خدا رو شکر مامانی دیروز اینقدر خسته بودم که نتونستم برات پست بذارم خدارو شکر مهمونیه دیروز به خیری و خوشی تموم شد همه چی خیلی خوب و کامل بود دست بابای گلت هم درد نکنه طفلی بازبون روزه کلی زحمت کشید اگه بابایی نبود واقعا نصف کارام میموند محسن جونم ازت ممنونم خدا رو شکر که تو همسر و همسفر منی و اما تو پسر کوچولوی شیطونه من که چقدر اتیش سوزوندی یه عالمه سروصدا و خرابکاری داشتی واااااااااای از دستت کلافه شده بودم اخه خدا چه انرژیه مضاعفی به تو داده که خستگی ناپذیری خلاصه اخر شب مهمونا رفتن و من مامانیه خودمو نگه داشتم که میشه مامان جون تو وای چند سال بود که اینجوری نیومده بود خونمون البته سالی یه دفعه میومد خونمون اونم...
نویسنده :
مامانی
3:18









