مامان خسته...
سلام نازنینم خوفی خدا رو شکر مامانی دیروز اینقدر خسته بودم که نتونستم برات پست بذارم خدارو شکر مهمونیه دیروز به خیری و خوشی تموم شد همه چی خیلی خوب و کامل بود دست بابای گلت هم درد نکنه طفلی بازبون روزه کلی زحمت کشید اگه بابایی نبود واقعا نصف کارام میموند محسن جونم ازت ممنونم خدا رو شکر که تو همسر و همسفر منی
و اما تو پسر کوچولوی شیطونه من
که چقدر اتیش سوزوندی یه عالمه سروصدا و خرابکاری داشتی واااااااااای از دستت کلافه شده بودم
اخه خدا چه انرژیه مضاعفی به تو داده که خستگی ناپذیری خلاصه اخر شب مهمونا رفتن و من مامانیه خودمو نگه داشتم که میشه مامان جون تو وای چند سال بود که اینجوری نیومده بود خونمون البته سالی یه دفعه میومد خونمون اونم عیدا نیم ساعت مینشست و میرفت خلاصه به زور و عذاب نگهش داشتم هی میگفت جام عوض بشه خوابم نمیبره میخوام فردا روزه بگیرم اونوقت سحر نمیتونم بیدار شم قرصمو بخورم منم گفتم خیالتون راحت باشه من بیدارتون میکنم خلاصه مامانی جون موند شب خیلی خوبی بود مامانمم نگه داشتم تا صبح ما مادر و دختر و نوه با هم دیگه حرف زدیم بعدشم نماز خوندیم و بقیه خوابیدن
و من بیدار موندم اخه ساعت ٧ نوبت اسخر داشتم اگه میخوابیدم دیگه بیدار نمیشدم خلاصه یه قرن گذشت تا اینکه ساعت ٧ شد و من رفتم وقتی بر گشتم دیگه من نبودم جنازه ام اومده بود دیگه یه سره خوابیدم تا ساعت ٣ بعد از ظهر بعدشم مامانی ها رفتن بعد از ظهرم کلاس داشتم ولی از شدت خستگی نرفتم قرار بود خرید هم برم اونم نرفتم خلاصه هیچ جا نرفتم همین دیگه خیلی دوست دارم راستی عکسا هم در اولین فرصت برات میذارم میبوسمت



مامان خسته...
