حسین حسین ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره

ادم برفی کوچولو

یا امام رضا مولا...

پنجره فولاد رضا برات کربلا میده      هر کی میره به کربلا از حرم رضا میره    اقا جان دلم برات تنگه خیلی تنگه قربون کبوترای حرمت امام رضا  قربون این همه لطف و کرمت امام رضا اقا جانم مددی...سالروز میلادت مبارک اقا جانم
7 مهر 1391

هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله

سلام عزيز دلم خوبي معلومه كه خوبي ادم تو شهر عشق باشه تو بهشت باشه و بد باشه ديروزمسجد سهله بوديم توضيحات بعدا امروز نماز حرم بوديم بعدشم رفتيم وادي السلام بعدشم رفتيم مسجد كوفه بي نظير بود وصف نشدنيه بايد رفت و ديد بعداز ظهرم ميخواييم بريم حرم شبم ميريم صبحم زيارت وداع ساعت 9 صبح حركت به سمت كربلا نه ميتونم نجف و ترك كنم نه ميتونم كربلا رو نبينم خدايا شكرت كه به من عمري دادي تا ارزو به دل نميرم خدايا به حق امير المؤمنين و به حق امام حسين قسمت همه ي ارزومندا بشه الاهي امين از همكي التماس دعا
28 شهريور 1391

ما رسیدیم

سلام عزیزم ما رسیدیم نجف شهر عشق شهر غم و اندوه وای با همه ی غربتش بهشته برینه دوست دارم مامانی دوباره میام
26 شهريور 1391

اخرین پست...

سلام مامانی این اخرین پستیه که قبل از رفتنمون برات میذارم اخه فردا ساعت 6 صبح حرکت داریم برا فرودگاه ساعت 12 ظهرم پرواز به مقصد بهشت یعنی نجف تازه از جلسه اومدیم کلی مدیر کاروان نکات مفیدی گفتن مدیر کاروان اقای ناظم زاده که ایشون مدیر شرکت هم هستن و روحانی کاروان حاج اقای میرشفیعی هستن البته ایشون کاری براشون پیش اومد نتونستن بیان امیدوارم که ایشونم مثل اقای مدیر کاری و دلسوز باشن راستی اسم اژانسمونم ناظم سیر هست توبلوار امین الانم از استرس دارم میمیرم ساکمونم هنوز نبستم میبینی چه مامان باحالی داری راستی کلید کمدم جنابعالی گم کردی منم یه عالمه اساس میخواستم  دعا کن پیدا بشه هنوز با کسی خدا حافظی هم نکردم واقعا خسته نباشم دوست دارم مامان...
25 شهريور 1391

شلوار یا شلوارک

سلام عسل مامان خوبی قربون شیطون بلای خودم برم که الان لا لا کردی عاشقتم که میبینم صبحا میایی پیش من میخوابی دلم میخواد بخورمت پسرم من یه ناراحتی کوچولو ازت دارم  البته تبدیل به یه دغدغه شده دیگه نمیدونم چیکار کنم اونم اینکه توی لباسات فقط یه شلوار هست که خیلی بهش وابسته ای اگه هر لباس دیگه ای غیر از این بخوام تنت کنم با جیغ و داد و گریه ی تو رو به رو میشم اصلا هم کوتاه نمیایی خدایا یعنی من باید چیکار کنم نمیدونم چون بقیه ی لباسات تابستونیه مثلا شلوارک و استین کوتاهه تو نمیپوشی یا چیز دیگه هست دعا میکنم به خاطر مورد اولی باشه که اون موقع من فدای پسر باحیام میشم خدا کنه لجبازی نکنیو رفتیم کربلا بقیه ی لباساتم بپوشی اخه من اصلا وقت ندار...
25 شهريور 1391

یه شب بی نفس

سلام مامانی خوبی مبارکا بالاخره دیشب بدون من و بابایی خونه ی مامانی خوابیدی کلی هم ذوق کردی امروز منم با مریم جون رفتیم دریا کلی حال داد البته من سانس اخرش رفتم بابایی هم ساعت دو و نیم اومد دنبالم و رفتیم خونه ی مامانی ناهار خوردیم و الانم رسیدیم خونه حالا باید بدو بدو کارامو بکنم وای خدا یه عالمه کار ریخته روسرم نمیدونم چرا یه دلشوره ی عجیبی دارم دلم خیلی اشوبه مامانی جونم خیلی دعام کن دوست دارم نازنینم
24 شهريور 1391